محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1031
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
و بمعنى زن و اهل و عيال نيز آمده و در فرهنگ بمعنى طايفهاى از صحرانشينان نيز باشد « 1 » كه در حوالى كرمان باشند . مثال اين معنى هم او [ 1 ] گويد : بيت هستند اهل پارس هراسان ز كار من * ز آنسان كه اهل كرمان ترسان ز دزد و « 2 » كوچ كوچ بلوچ - در شرفنامه نام موضعيست ميان اصفهان و كرمان و در فرهنگ كوچ و بلوچ آورده و گفته از توابعست « 3 » و نام طايفهيى از صحرانشينان باشد * كه اصل ايشان از حجاز بوده و در جبال نواحى كرمان « 4 » ساكنند و كارشان جنگ [ 2 ] و خونريزى است . فردوسى گويد : بيت سپاهى بكردار كوچ بلوچ * سكاليده جنگ و برآورده خوچ « 5 » كچ - [ بضم كاف ] بمعنى فلوس ماهى باشد . كذا فى الفرهنگ . كيچ كيچ - [ هر دو به وزن هيچ ] بمعنى خرد « 6 » و اندك باشد . مثالش شاعر گويد : بيت بجمله « 7 » خواهم يك ساله بوسه از تو بتا * بكيچ كيچ نخواهم كه وام من توزى اما در نسخهء وفائى - بجاى ياء نون - آمده كه كنچ كنچ باشد . و در فرهنگ - بهر دو كاف فارسى آورده و به ياء [ 3 ] - بمعنى پريشان و پراكنده . كلچ - [ بفتح كاف و سكون لام ] بمعنى پيچ و شكن و چين زلف باشد . مثالش شاعر گويد : بيت به موى جعد و آن زلف چو « 8 » زنجير * فتاده صد هزاران كلچ بر كلچ و بمعنى معجب و خودستا نيز آمده ، كذا فى التحفه . و در فرهنگ - بضم كاف - بمعنى پوستين پشمينه كه از تبت آرند آمده . مثالش اين بيت مختارى آورده : بيت پيش تو چگونه آرم اندر ره * كلچ از تبت و لباده از دنبر و بمعنى نان ريزه نيز آورده [ 4 ] . كفچ - [ بفتح كاف و سكون فاء ] كف دهان باشد كه آن را خيو نيز گويند . مثالش شاعر گويد :
--> ( 1 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) - « س » ندارد . ( 3 ) - « س » : گفته است . ( 4 ) - كلمه از « ب » است . ( 5 ) - « س » : خوج . ( 6 ) - « س » : خورد . ( 7 ) - بجز « ب » : بحمله . ( 8 ) - « س » : دو . ( 1 ) يعنى : مجدهمگر . ( 2 ) نام دو طايفه : بلوچ و كوچ ( كوفج ، كفج . قفص ) است مجاور هم ساكن مكران . ( از حاشيهء برهان مصحح دكتر معين ) . ( 3 ) يعنى : گيچ گيچ . و در برهان كنج كنج نيز آمده است و بمعنى اندكاندك و آهستهآهسته نيز گويد . استاد دهخدا « كيچ » را به « كپچ » « كبج » ( قفيز ) تصحيح كردهاند ( از حاشيهء برهان ) . ( 4 ) در برهان معنى سبد گرمابهبان و كناس كه بدان سرگين كشند و معنى چرك و وسخ نيز دارد و در همه معانى كلج نيز آورده است ، اما معنى چين و شكن و چين زلف ندارد .